• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Auto width resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • red color
  • default color
  • green color

معنويت هاي نوظهور چاپ ارسال به دوست
نگارش یافته توسط عليرضا قائمی نیا   
26 مرداد 1387 ساعت 13:07

می گوید: «من رفتم به یک کلیسا و دیدم که مسیحیان خدا را درون تابوتي گذاشتند و اورا دفن کردند». آن جمله‌ي معروف «خدا مرده است» را كه نيچه گفته، هایدگر تفسیر می کند و می گوید، منظور نيچه این نیست که وجود خدا که در خارج است مرده است؛ چون خدا فاني نیست و اگر هست، پس وجود دارد...

؛ آن خدا از بین رفتنی نیست و موجود ابدی است. منظور نیچه این است که خدا در زندگی بشر جدید مرده است؛ اما چرا مرده است؟ چون بهشت این بشر، همین کره خاکی است. همه آرزوهای خودش را در این صحنه می بیند و ابزار رسیدن به این بهشت را هم در اختيار دارد. ابزار رسیدن به این بهشت، علم و تکنولوژی است؛ از اين رو، خدا غايب در زندگي بشر غايب می شود كه نتیجه‌ي آن هم سکولاریسم می شود.

این مطالب تقريباً توصیف و تعريف اجمالی از بشر جدید و جهان جدید بود. جهان جدید، عصر ریا به خدایان و عصر خاکی و زميني شدن بشر است. بشر دیگر خاکی شده است؛ یعنی آمال آسمانی را دنبال نمی کند. به تعبیر دیگری که «رنه گنون» دارد، بشر جدید مادی­گرا است. البته مادی گرایی که رنه گنون می گوید، ماترالیسم، سوسیالیسم و این‌گونه اصطلاحاتی که در شوروی و کشورهای کمونیسمی به وجود آمد، نیست. منظور رنه گنون این است که بشر جدید ممکن است به خدا اعتقاد داشته باشد - چنان که خیلی از بشر های جدید به خدا اعتقاد دارند - اما اين اعتقاد ترتیب اثری در عمل و رفتارشان نمی‌دهد و اعتقاد به خدا تاثیری در زندگی بشر جدید ندارد. بنابراين بشر جدید مادی گرا است و مادی گرای عملی است، نه مادیگرای اعتقادی. از لحاظ اعتقادی، ممکن است حتي نسبت به انسان های قدیم هم اعتقادش راسخ تر شده باشد، اما در عمل، خدا در كارهايش غايب است و کاری انجام نمي‌دهد. از اين رو اين عصر، عصر ریا به خدایان می شود.

اما در چنین عصری، ناگهان عرفان رونق پیدا می کند كه این یک پارادوکس است. در دوره قدیم، بشر آسمانی بود، چشمانش به بالا و نزول برکات آسمانی، به وحی، به ملائکه و... بود، ولی در عصر جدید، همه اینها را به فراموشی سپرده است. در چنین عصری، چطور ممكن است عرفان رونق پیدا کند و بحث های بسیار جدی در مورد عرفان، تجربه عرفانی و شهود عرفانی فراگير شود. این نوعي پارادوکس و متناقض نما است که از یک سو بشر خاکی شده باشد و از سوی دیگر دنبال چیزی می رود که ماهیت آسمانی و آنسویی دارد و می خواهد انسان را از کره خاکی بالاتر ببرد؛ به آن طرف صحنه عالم ببرد، با عالم غیب ارتباط بدهد و حضور خدا را در انسان تقویت کند. این نوعي معضل است و تمام بحث ما هم حول همین معضل است که چگونه می شود این معضل را حل کرد؟ اگر عرفان متعلق به عالم قدیم است، چرا بشر جدید اینقدر اصرار مي‌ورزد که به دنبال عرفان برود و چرا امروزه یکی از بحث‌هايي که به خصوص در کشورهای اروپایی بسيار رونق پيدا كرده و طرفداران جدي هم دارد، بحث های عرفانی است؛ از عرفان اسلامی گرفته تا عرفان سرخپوستی و عرفان های شرقی

اما توضیحي در مورد خود واژه­ي عرفان هم ضروری به نظر مي‌رسد. آن چیزی که مورد بحث ماست و مي‌خواهيم بفهميم چرا در جهان جدید تا این حد اهمیت پیدا کرده، در واقع عرفان به معنایی که در عرفان اسلامی رايج است و ما مي‌شناسيم، نیست؛ بلکه بسيار وسیع تراست. واژه‌ي عرفان را عرفای اسلامی برای عرفان به كار بردند. در عرفان های دیگر چنین، نامی وجود ندارد. عرفان از ماده عرفه، به معنای شناختن است و البته یک نوع شناختن خاصی است. عرفان براي اين وضع شده است تا انسان به شناخت و معرفت خاصی دست پیدا کند؛ یعنی بشر در زندگی روزمره نمی تواند به پاره ای از معرفت ها دست پیدا کند؛ عرفان آمده است كه راه خاصی را به بشر نشان بدهد تا با دنبال کردن این راه خاص، به معرفت ویژه ای دست پیدا کند. این معرفت را نه علم مي‌تواند به انسان بدهد، نه فلسفه و نه حتي عقل بشر. این معرفت تنها از طریق سیر و سلوک، تهذیب نفس و در نهايت عرفان به دست می آید. عرفان یک هدف است؛ یعنی هدف عارف، رسیدن به شناخت است؛ رسیدن به گونه ای شناخت و معرفت که از راه های دیگر به دست نمی آید. عرفاي ما در سنت اسلامی بر اين عقيده هستند که یک نوع معرفت و یک نوع شناخت مهمی وجود دارد که زمینه های دیگر نمي‌تواند آن شناخت و معرفت را به بشر بدهد؛ نه ریاضیات، نه شیمی و...؛ براي دستيابي به اين معرفت و شناخت بشر بايد راه دیگری را طی کند، این راه، راهي غیر عادی است. مثل علوم نیست که شما بنشینید و آنها را پله پله مطالعه کنید و مسائلش را حل کنید و بعد به نتیجه برسید. یک راه ویژه ای است که با تمام راه های دیگر متفاوت است. به تعبیر حافظ:

گوهر معرفت آموز که با خود ببری

که نصیب دگران است مثال زرو سیم

این گوهر به تعبیر حافظ، معرفت است. به تعبیر حافظ گوهر معرفت، یعنی آن هستی اصلی معرفت. چیزهای دیگر معرفت نیستند، آنها حاشیه هستند؛ آنها صدف هستند و گوهر معرفت چیز دیگری است. انسان بايد تلاش كند كه اين گوهر را با خودش ببرد؛ در غیر این صورت چیزهای دیگر مثل فیزیک و شیمی و...، علوم دنیوی هستند كه برای دیگران به ارث می‌مانند. یا به تعبیر دیگری از مولوی:

علت عاشق زعلت ها جداست

عشق استرلاب اسرار خداست

این عشق، همان عشق عرفانی است. در قديم، استرلاب وسیله ای بود که رومیان مشهور به وسيله‌ي آن، اسرار نجومی را کشف می کردند. در واقع چیزی شبيه کامپیوتر های امروزی، ولی بسيار ساده تر. مولوي می گوید اگر می خواهید به اسرار الهی دست پيدا كنيد، بايد عشق عرفانی داشته باشید. هدف عرفان، رسیدن به اسرار است؛ رسیدن به معرفت است و عشق، نوعي استرلاب است؛ یک نوع وسیله‌ي غیر عادی است در اختيار شما قرار مي‌گيرد. عرفان یک ابزار غیر عادی برای رسیدن به معرفت است كه اسرار الهی را به شما می دهد.

از این قبیل حکایت ها، در ميان زیاد وجود دارد مبني بر اينكه یک نوع معرفت وجود دارد که از راه های عادی به دست نمی آید و فقط عرفان است که این معرفت را به انسان می دهد. در واقع معرفت حقیقی، گوهر معرفت و استرلاب اسرار، عرفان است. از اين رو این شاخه را عرفان ناميدند. امروزه واژه‌ای که در جهان غرب برای عرفان وجود دارد، مستیزیسن است كه معمولاً مترجمان ما آن را به عرفان ترجمه مي‌كنند. اما این تا حدی اشتباه است و واژه ای وجود ندارد که تاحدی آن معنای وسیع را برساند. فقط واژه عرفان است که آن هم مخصوص عرفان اسلامی است. عرفان اسلامی هدفش، راهش و مبدإش با عرفان های دیگر متفاوت است؛ هدف عرفان اسلامی، رسیدن به معرفت ناب است. اما هدف عرفان های دیگر اين نيست. به عنوان مثال در عرفان های هندی، چینی و مواردي مثل یوگا و... که نياز به تمرکز دارند، خلإ یک نوع هدف است. کسی که مرتاض است، تمرکز زيادي می کند و در نهايت به حالتی می رسد که به تعبیر خودشان از همه چیز خالی و تهی می شود؛ به هیچ چیز معرفت ندارد و به هيچ چيز توجه ندارد. می گویند هدف از اين نوع عرفان ها، رسیدن به خلإ محض است. پس اگر چنين  چيزي ممکن هم باشد، هدفش با عرفان اسلامی متفاوت است. هدف عرفان اسلامی رسیدن به معرفت است. از اين رو عرفان نام گرفته است. اما غربيان همه‌ي اینها را مستیزیسن می‌گويند. زمبولیسم، که البته برای خودش راه خاصی دارد، عرفان هندی، عرفان سرخپوستی و خلاصه همه اینها را با نام و اسم عرفان به کار می بریم، ولی خود غربی ها، عنوان مستیزیسن را به کار می برند. واژه‌ي مستیزیسن از میستری گرفته شده و به معنای راز و سرّ است. یعنی یک نوع رازگونگی در اینها وجود دارد و مستيزيسن مجموع آن چیزهایی است که درونشان یک نوع رازگونگی هست. اما رازگونگی به چه معنایی است؟ در زندگی روزمره و در بين مردم عادي، تهذیب، سیر و سلوک و اين قبيل كارها، جایگاهی ندارد و مردم هم چندان توجهي به اين مسائل ندارند و حتي از بحث هایی هم که در بين عرفا مطرح است اطلاعي ندارند.

حالا با اين شرايط و وضعيت، يك نفر بگوید که همه این چیزهایی که شما تا حالا یاد گرفته­اید، بي‌فايده بوده است. هردانشی را که شما تا حالا یاد گرفته‌ايد باید کنار گذاشت و رفت به دنبال چیزی که حالت رازگونگی داشته باشد. غربي‌ها به تمام اينها مستیزیسن می گویند؛ از این جهت که یک قدم بالاتر از آن چیزی است که مردم عادی می فهمند و از زندگی روزمره و عادي آنها بالاتر است و یا به تعبیري ديگر، از خاکی شدن فراتر رفتن است. البته خاکی شدن نه به معنای اخلاقی آن، بلکه به همان معنایی که فرانسیس بیکن گفته است؛ یعنی انسان غرق این دنیا شود و تمام آمال و آرزوهای خودش را در این دنیا ببیند. اينكه کسی پیدا شود و بگوید نجات و سعادت انسان در این است که از این کره خاکی رها شود، این یک حالت راز پیدا می کند و رازگونه می شود. تمام همه عرفان ها، اعم از عرفان های شرقی و غربی، این ادعا را دارند که انسان وقتی به رستگاری و نجات مي‌رسد که از زندگی روزمره خارج شود، از خورد و خوراک و خواب و بحث های روزمره خارج شود و به یک عالم دیگری پا بگذارد؛ آنوقت است که به انسانیت اصیل خودش نزدیک می شود. همه عرفانها این ادعا را دارند.

اما عرفان ها در اینکه انسان تا کجا باید از این جهان خارج شد و از خاکی بودنش فاصله گرفت و چگونه باید فاصله گرفت، با هم تفاوت دارند. عرفان هایی که در ادیان ابراهیمی رشد کردند مثل عرفان اسلامی، راه رسیدن به این نجات را تقرب به خدا می دانند. یعنی تقرب به اين معنا است كه انسان فراتر از این دنیا برود و با موجودی که اصل و اساس و ریشه‌ي عالم است، ارتباط برقرار کند. عرفان هایی که طبیعت گرا هستند، مثل بعضی از عرفان های آسیای شرقی - مانند عرفانی که در تائوئیزم به چشم می خورد – مي‌گویند که شما بنشینید و تمرکز کنید و با تائو جریان کلی عالم یکی شوید. اینها تا حدی از زندگی روزمره خارج می شوند و به نوعي رازگونگی نيز دست پيدا مي‌كنند؛ اما به این معنا که انسان را به سمت موجودی فراتر از عالم سوق بدهند، نیستند. تمام عرفان ها هدفشان آزاد كردن انسان از این کره خاکی است و در واقع مي‌خواهند دلبستگی انسان را بكاهند. اما اينكه عرفان ها اين اهداف را چگونه دنبال می کنند و يا كاستن دلبستگي را چگونه تعبير مي‌كنند، باهم تفاوت دارند. به عنوان مثال در یوگا، هدف رسیدن به خلإ است؛ به تهی بودن از معرفت است. آنها بر اين عقيده‌اند كه انسان وقتی رستگار می شود که از هر نوع معرفتی تهي شود؛ حتی به خودش هم توجهی نداشته باشد. اما در عرفان اسلامی می گویند به هيچ وجه چنین چیزی امکان‌پذیر نیست که انسان از معرفت تهی شود و اصلاً چرا بايد از معرفت تهی شود؟ انسانیت انسان به معرفت است. انسان وقتی انسان است که به گوهر معرفت - به تعبیر حافظ - دست پیدا کنند؛ آن وقت است که انسان واقعي می شود. معرفت و عرفان است که در انسان تاثیر می گذارد و انسان را بالا می برد. در غیر این صورت، فراگيري و ياد گرفتن علوم رسمی و علومی که متداول هستند، در انسانیت انسان تأثیرگذا نيستند. صرفاً اطلاعاتی هستند که به انسان داده می شوند. همین اطلاعات را شما می توانید روی یک کاغذی بنویسید و یا روی یک کامپیوتر پیاده کنید.

امروزه بحث هوش مصنوعی كه مطرح شده است، همین است. مهمترین مسئله‌ای که در مورد هوش مصنوعی مطرح است، اين است که تفاوت ذهن انسان با کامپیوتر در چیست؟ هم ذهن انسان می تواند این مسائل را حل کند، هم کامپیوتر. شما همین اطلاعات را به کامپیوتر هم مي‌توانيد بدهید. پس تفاوت انسان با كامپيوتر چیست؟ اگر از یک عارف چنين سؤالي پرسيده شود، می گوید تفاوت انسان در آن معرفت حقیقی و آن گوهر معرفت است که این مورد را نمي‌توان و نمي‌شود به کامپیوتر داد. خداوند انسان را فقط براي این معرفت خلق کرده است. انسان را آفریده، چون می دانست انسان خلیفه الله است و فقط انسان است که امكان وصول این معرفت را مي‌تواند داشته باشد و به این معرفت دست پیدا کند.

بنابراين با وجود اينكه همه‌ي عرفان‌ها با هم تفاوت دارندۀ اما غربي‌ها همه را مستیزیسن می گویند؛ چون یک نوع رازگونگی در همه آنها هست. همین مستیزيسن را من هم به عرفان ترجمه می کنم - همانطور که در صحبت‌هاي چنين كاري کردم – چون دیگر چاره‌ای نیست. در اینجا یک مقدار کمبود اصطلاحات وجود دارد که چه اصطلاحات و چه واژه‌ای را به کار ببریم که همه اینها را در خود جاي دهد و در بربگیرد؟ در حال حاضر براي واژه مستيزيسن، معني عرفان به کار رفته، ولی در همین واژه عرفان، یعنی اسم خاص عرفان، يك واژه‌ي كاملاً اسلامی است. چون هدفش مشخص است، رسیدن به معرفت حقيقي. عرفان های دیگر چنین هدفی را دنبال نمی کنند. آنها طبیعت‌گرا هستند و درنهایت می خواهند انسان را با عالم طبیعت همگام و همسان کنند، یعنی انسان نباید به طبیعت ضرربرساند، باید با جریان طبیعت همگام باشد و به موجودات طبیعی هم ضرر نرسانند. یکی از تعالیم بودا همین بود که حیوانات و موجوداتی مثل مورچه و... را نکشید و به آنها آزار نرسانید. بسياري از عرفاي ما هم به این نکات توجه داشتند، ولی در عرفان بودایی، اين یک اصل است. نظیر این چیزها در عرفان های دیگر هم وجود دارد و حتي در عرفان اسلامي. به عنوان مثال یکی از واجبات حج این است که وقتی زائر محرم می شود، نباید موجوداتی را که حتی از بدنش بالا می‌روند بکشد؛ چون کفاره دارد. فقط در صورتي مجاز به كشتن آنهاست كه احساس کند ممكن است آزار ببيند. پس در همه‌ي عرفان‌ها چنين چيزهايي وجود دارند، ولي باهم تفاوت دارند. همه عرفان‌ها می خواهند انسان را، انساني كه خدا در او غايب شده است، از این خاکی بودن - به تعبیر فرانسیس بیکن - بالاتر ببرند. ما به همه‌ي اين اينها، صرف‌نظر از تفاوت‌هايي كه دارند، عرفان می‌گوییم.

براي اينكه بفهميم چرا عرفان در جهان جدید اهمیت پیدا كرده است، راه‌ حل‌های متفاوتی وجود دارد. این راه حل ها، در واقع نگرش‌های متفاوت به عرفان را هم توضیح می دهند که اصلاً ماهیت عرفان چیست؟ و چه کاری می خواهدانجام دهد؟ یک راه حل كه مي‌توان آن را رابطه‌ي عرفان و معنویت ناميد، قائل به اين است که عرفان، معنویت خاصی را در درون خود می پروراند كه این معنویت در جهان جدید از بين رفته است. بشر قدیم داراي معنویت بود، اما بشر جدید چون خاکی شد، بنابراین کره خاکی نيز تمام آرزوهایش را فرا گرفت و باعث شد آن معنویت اصلی را از دست بدهد. آن معنویتي که به بشر آرامش و نوعی سکون می‌داد، در بشر جدید از دست رفته است. چون بشر جديد کاملاً دنیایی و مشغول به امور این دنیا شده است، یک فقدان خاصی را در خويش احساس می‌کند و می‌بیند چیزی در خودش کم دارد. اما آن چیزی را که کم دارد، کجا می‌تواند پیدا کند؟ در عرفان. بنابراین عرفان یک معنویتی را به بشر اعطا مي‌كند که این معنویت در بشر جدید از دست رفته است. از اين رو عرفان برای بشر جدید اهمیت زيادي دارد.

بشر قدیم اعتقادات خاصی داشت، مثل همین اعتقاد که بهشت خود را در آسمان ها می دید و تلاش می کرد به آن بهشت برسد. البته این تعابیر کنایی و مجازی است. به تعبیر عرفای ما، بهشت همین جا هم وجود دارد؛ ولي آن بهشت اصلي نيست. به عبارت ديگر، در زندگی روزمره آن بهشت واقعي را نمی‌بینید؛ چون اگر بهشت بشر همین بود، به همین جا راضی مي‌شد. ولی ما می بینیم که بشر دائماً در حال تلاش و تکاپو است و معلوم مي‌شود که چیزی ورای این کره خاکی هم وجود دارد. یک عالم غیبی هست که بشر به دنبال آن است و بهشت را آنجا جستجو می‌كند. بنابراين بشر تلاش می کرد که خودش را از راه هایی که عرفان تجویز می کرد، به آن معنویت و به آن بهشت برساند. اما وقتی بشر خاکی شد، خدا نيز غايب شد و آن بهشت هم تبدیل شد به بهشت زمینی. پس متوجه شد كه آن معنویت اصلي را نمی تواند كسب كند. از طرف دیگر دید جایگزیني هم برای آن معرفت ندارد. چون آن معنویت به بشر آرامش و اطمینان می‌داد. مثل جهانی می شد که به تعبیر عرفا در گوشه ای وجود داشته باشد. فرض کنید که کل عالم در یک نقطه‌ای خلاصه شده باشد، عرفا چنین تصوری از انسان داشتند. آنها مي‌گفتند یک عالم کبیر داریم و یک عالم صغیر؛ عالم کبیر همین عالمی است که می بینیم؛ کرات، کهکشان‌ها، آسمان‌ها، زمين و... و بخشی از اين عالم که نمی بینیم، مثل عوامل غیبی و ...؛ عالم صغیر نيز بشر است كه يك نسخه و کپی از این عالم است. نسبت بشر به عالم اين است. در جهان بینی قدیم، نسبت بشر به عالم، نسبت عالم صغیر به عالم کبیر است. یعنی بشر كپي عالم است. هرچیزی که در عالم وجود دارد، در بشر نيز وجود دارد. عالم يك بُعد مادی دارد که بشر هم آن را دارد؛ یک بُعد غیبی دارد که بشر هم عالم غیبی دارد، روح و....؛ در نهايت هر چیزی که اصولش در عالم وجود دارد، صورت کوچک شده و ظریفش نيز در انسان است، در جهان بینی قدیم این‌گونه تصور مي‌شد.

حضرت امیر (ع) می فرمایند: «اتزعم انک جرم صغیر» (البته بعضی می‌گویند منصوب به مولا است و بعضی می گویند از خود مولا است) «خیال می کنید شما همین جسم و بدن کوچک هستید». «انتوالفیه عالم الاکبر» «در تو این عالم بزرگ پیچیده شده است». یعنی خدا تمام ظرایف این عالم را در وجود تو قرار داده است. بنابراين وقتی بشر به سراغ عرفان مي‌رفت، این تشابه را کشف می کرد و می دید هر چیزی را که دنبالش هست، خودش آن را دارد و در وجود خودش نهفته است.

از مرحوم علامه طباطبایی در اواخر عمرشان پرسیدند: پس از یک عمر زندگی، چه حالی دارید؟ ایشان گفتند من تابه حال در بیرون از خودم، به دنبال چیزهایی می گشتم؛ ولی حالا می­بینم آن چیزهایی که من سالها در بیرون به دنبال­شان می گشتم، در درون خودم هست. یعنی در درون خودش تمام حقایق وجود داشته؛ ولی انسان باید به مرتبه ای برسد که ببیند خداوند کل عالم را در درون او قرار داده و حک کرده است. حتماً لازم نیست که انسان تمام عمرش را به دنبال آن بگردد، بلکه باید خودش را پرورش دهد و آن استعدادها و قوایی را که خداوند در درونش قرار داده، این انرژی بی پایان را آزاد کند و به مقامی برسد که آنها فعلیت پیدا کنند. معنویت این بود و انسان غربی تلاش می کرد آن چیزهایی را که درونش وجود  دارد، آن استعداد های بالقوه را از راه عرفان و سیر و سلوک بالفعل کند.

ابن ربیع در فصوص الحکم می گوید: عارف با همتش چیزی را خلق می کند که دیگران نمی توانند آن را بیافرینند. یعنی فرض کنید که یک عارف اینجا نشسته باشد و اراده کند یک موجود را خلق کند، آن را خلق می کند؛ اما افراد عادی نمی توانند این کار را انجام بدهند. چون او به مقام خلیفه اللهی رسیده است. قران می فرماید: «اذا اراد شیا لقول لهم کن فیکون» همین که خدا اراده می کند آن وجود پیدا می کند. وقتی خدا وجود چیزی را اراده کند، همین که اراده کرد، دیگر نیازی به چیزی ندارد و آن چیز وجود پیدا می کند. بشر هم که به آن مقام خلیفه اللهی می رسد، وقتی اراده کند که چیزی به وجود بیاید شود، همان جا آن چیز به وجود می­آید. بنابراین آن استعداد خلیفه اللهی و آن استعدادی که می تواند وقتی چیزی را یدون هیچ واسطه­ای به دست بیاورد، این را بشر دارد، ولی به فعلیت نرسیده. وقتی به فعلیت رسید، به معنویت حقیقی نیز دست پیدا می­کند و به عالم معنا متصل می­شود. معنویت در عالم معنا وجود دارد و در چارچوب این کره­ی خاکی منحصر نشده است. این معنویت برای بشر قدیم بود. اما بشر جدید وقتی آمد، خاکی شد و تمام اهداف و آرزوهایش را در این ملکوت دنبال کرد و علم هم تنها ابزارش شد؛ بنابراین هیچگاه به آن معنویت دست پیدا نمی کند. چون روزبه روز در حال دور شدن از آن استعدادهایی است که در وجودش نهفته است. از این رو احساس می کند یک چیزی را در درونش از دست داده و وقتی جستجو می­کند تا بفهمد آن چیز را در کجا می تواند پیدا کند، می بیند آن چیز در عرفان است و عرفان آن معنویتی را که بشر از دست داده و فقدانش را احساس می کند، در خود دارد.

رونق گرفتن عرفان در جهان جدید، یک نوع گرایش است. البته طبیعی است که این نوع گرایش، تعارضی هم با جهان جدید داشته باشد؛ یعنی کسی نمی تواند هم بشر جدید باشد وهم مقید به عرفان. به عبارت دیگر همین فقدان معنویت، می تواند عامل محرک بشر برای میل و کشش به سوی عرفان باشد. اما در ادامه بشر نمی تواند هم عارف به این معنا باشد و هم بشر جدید. چون این یک نوع تعارض است و آن معنویت هرچه باشد، با این جهان جدید سازگاری ندارد. بشر جدید نمی­تواند هم خاکی شود و تمام اهداف و آرزوهایش را در اینجا دنبال کند و هم برود دنبال معنویت های قدیمی؛ دنبال این باشد که چه استعدادهایی در درون خودش دارد. چون آن استعدادها وقتی شکوفا می شوند که بشر را به بهشت حقیقی اش می رسانند. بشر جدید پذیرفته که بهشت حقیقی اش همین کره خاکی است. عرفان جدید نمی تواند آن معنویتی را که عرفان قدیم به بشر می داد بدهد.

رنه گنون می گوید: جهان جدید باعث شد که عرفان های تقلبی در این جهان رشد پیدا کنند. یعنی بشر جدید عرفان های تقلبی را به وجود آورد. یعنی عرفان تقلبی آن معنویتی را که عرفان های قدیمی به بشر می دادند، نمی دهد. بنابراین معنویت وقتی حاصل می شود که انسان به عرفان واقعی برسد. از این رو بشر نمی تواند هم بشر جدید باشد و هم عارف. پس می­رود سراغ عرفان های تقلبی،عرفان هایی که آن خاصیت معنویت دهی قبلی را از دست داده اند.

یک نوع گرایش دیگر هم که در پست مدرنیسم نسبت به عرفان پیدا شده، شالوده شکنی است. شالوده شکنی یکی از جریان های فکری پست مدرنیسم است. بنیان گذار شالوده شکنی، ژاک دریدا بود که سال گذشته درگذشت. منظور همان دکانستراکشن است که مكتبش و گرایشش را شالوده شکن گرایی یعنی اصالت شالوده شکنی می­گویند. decanseraction همان شالوده شکنی است که عربها به آن التفکیکیه می گویند. دریدا بنیان گذار شالوده شکنی، متفکر فرانسوی الجزایری­الاصل است. در روشنفکران عرب، شالوده شکنی طرفداران زیادی دارد، ولی در کشورما هنوز به آن صورت طرفداری پیدا نکرده است. چند سال پیش در کنفرانسی خارجی می خواستند به یکی از فلاسفه معاصر جایزه بدهند، نامزد این جایزه، دریدا بود. ولی خیلی ها مخالفت کردند و گفتند او اصلاً فیلسوف نیست، چون شخصی افراطی است و مخالفان جدی هم دارد. (البته در بعضی بحث های عرفانی، شالوده شکنی مبحث جاافتاده­ای است.) بحث اصلی دریدا از اینجا شروع می شود که می گوید در تاریخ بشر همیشه یک دوگانگی ها و دوقطبی هایی وجود داشته است؛ مثل دوگانگی جوهر و عرض یا علت و معلول، زن و مرد، آسمان و زمین، مکتوب و شفاهی و ... که اینها اساس تفکر بشر هستند. در فلسفه های مختلف، این دوگانگی ها شالوده تفکر را تشکیل می دهند و هرفلسفه ای یکی از این دوگانگی ها را پذیرفته است. بنابراین دوگانگی ها وجود دارد. اما دریدا می گوید بشر باید به مقامی برسد که از این دوگانگی ها آزاد شود. چرا فلسفه در عصر جدید نتوانسته پیشرفت کند؟ چون اسیر این دوگانگی ها بوده و همه چیز را در قالب علت و معلول، ماده و غیر ماده، جوهر و عرض و امثال اینها می بیند. فلسفه وقتی به مقام حقیقی و واقعی خود می رسد که شالوده شکنی کند؛ یعنی شالوده­ی تفکر بشر را که این دوگانگی هاست، متزلزل کند.

اما ارتباط دکانستراکشن با عرفان چیست؟ دریدا می گوید : اولین بانیان شالوده شکنی عرفا بودند. عرفا با فلاسفه خیلی مخالف بودند. فلاسفه بحث هایشان راجع به دوگانگی ها بود، ولی عرفا کاری می کردند که از این دوگانگی ها خارج شوند. آنها می خواستند از این دوگانگی ها فراتر روند و دیگر همه چیز را در قالب علت و معلول و زن ومردو... نمی دیدند. دسته ای از عرفا می گفتند که هرچه هست، خداست و بحث وحدت وجود را مطرح می کردند  و...؛ بنابراین عرفا طرز تفکرشان شالوده شکنانه بوده است. عرفا از این دوگانگی های رسمی خارج می شدند و از فلسفه­ها نیز فراتر می رفتند؛ بنابراین همیشه با فلاسفه اختلاف داشتند؛ چون فلسفه ها را رد می کردند. مولانا اشعار زیادی دارد که در آنها عقل را تحقیر می کند که این عقل، همان عقل فلسفی است. عقلی که عرفا تحقیر می کنند، همان عقل فلسفی است.

غزالی می گوید اگر می خواهید بفهمید که پیامبر که بود و چه کرد، باید عارف شوید و جمله ای را نقل می­کند که در میان عرب مشهور بود که محمد (ص) به معبود خودش عشق می ورزد و او را می پرستد. غزالی می گوید اگر می خواهید بفهمید چگونه می شود یک انسان هم معبودش را بپرستد و هم به او عشق بورزد، هر چقدر هم که فلسفه خوانده باشید، نمی­توان با فلسفه این را فهمید. در ادامه می گوید باید به دنبال تصوف و عرفان بروی؛ با عرفان است که حقیقت عبودیت و حقیقت نبوت درک می­شود. فلسفه نهایتا به شما می گوید که بله بشر نیاز دارد که پیامبری باشد و این نهایت کاری است که فلسفه می تواند انجام دهد. اما از اینجا به بعد یک قوه بشری خاص می خواهد، تصوف می خواهد، عرفان می خواهد، سیر و سلوک می خواهد. وقتی سیر و سلوک انجام داد، تدریجا متوجه می­شود که مثلا گوشش صداهایی را می شنود که تابه حال نمی شنید. بعد از یک مدت چیزهایی را درخواب می بیند که در حالت بیداری تحقق می­یابد. بعد از مدتی متوجه می­شود که که چیزهایی را می بیند که به تعبیر عرفا دیگر شکارهای اصلی بشر همین است و نزدیک رسیدن به معرفت است. پس اگر می خواهید بفهمید که پیامبر(ص) که بود و چه کرد و یا حقیقت پیامبریش چه بود، راهش تصوف و عرفان است. عقل فلسفی قدرت رساندن انسان به آنجا را ندارد. عقل فلسفی نهایتاً مثل پر جبرئیل است که انسان را همراه خود تا یک نقطۀ خاصی از معراج می­برد؛ بعد می گوید من از اینجا به بعد می سوزم و نمی توانم بیایم. اما عرفان این هنر را دارد که انسان را بالاتر ببرد. غزالی از چارچوب دوگانگی های فلسفی خارج می شود و به تعبیری شالوده شکنی می کند. البته دریدا با غزالی آشنا نیست و مثالی که می زند در مورد دکارت است. دکارت نیز درباره این موارد بحث کرد. چون دکارت افکارش در پاره ای از موارد به ابن ربیع و عرفای انسانی شباهت دارد. البته تفاوت های بسیار زیادی هم دارد.

امروزه یکی از مشکلاتی که در عرفان تطبیقی وجود دارد، این است که به جای رفتن به دنبال تفاوت­ها، به دنبال شباهت ها می روند. عرفا از قِبَل این تفاوت ها عارف شدند نه از قِبَل شباهت ها. ممکن است شما یک جمله ای را پیدا کنید که آن را شانکهارا (عارف هندی) هم گفته باشد، دکارت هم گفته باشد و ابن ربیع هم گفته باشد که البته چنین مواردی هم هست. در همین حد که شما یک مشترکاتی را بین بزرگان عالم پیدا می­کنید، این خیلی خوب است. اما از این مهمتر این است که شما بروید دنبال تفاوت ها. یعنی ببینید که چرا یکی ابن ربیع شد، یکی دکارت و دیگری شانکهارا. عمدتاً دانش های جدید نمی توانند به بشر این تفاوت ها را بدهد. بشر جدید شیفته­ی شباهت­ها و اشتراک­هاست؛ به دنبال این است که ببیند که چه مشابهت هایی در فرهنگ های مختلف وجود دارد و بیاید همین ها را تاکید و تأیید کند. تمام این موارد تا حدودی خوب است، ولی آن چیزی که انسان را به گوهر عرفان می رساند، همان تفاوت ها است و در اینگونه موارد است که از دیگران فاصله می گیرد.

بنابراین بحث­های عرفان تطبیقی که امروزه مطرح است، بیشتر به دنبال این هستند که شباهت های عرفان های گوناگون را کشف کنند. این بحث محدودی است و عرفان تطبیقی نمی تواند انسان را به حقیقت عرفان های گوناگون برساند و نهایتاً شما یکسری مشترکات را پیدا می کنید. البته در فلسفه هم همین کاررا می کنید. به عنوان مثال غزالی با هیوم اشتراک­نظرهایی دارند؛ هیوم اصل علیت را قبول نداشت، غزالی هم قبول نداشت، اما غزالی فلسفه را شالوده شکنی کرد تا به عرفان برسد؛ ولی هیوم اصل علیت را رد کرد تا فلسفه را ویران کند، عرفانش و معجزه اش را هم قبول نداشت. بنابراین او به شکاکیت دامن می زند و به شکاکیت می رسد، ولی غزالی به عرفان. یعنی هیوم شالوده شکنی نمی کند، اما غزالی شالوده شکنی می کند و بنیاد دوگانگی های فلسفی را بهم می ریزد تا به یک نوع معرفت بالاتری برسد.

دریدا می گوید اگر می خواهید به شالوده شکنی دست پیدا کنید، باید به مکتوبات عرفانی رجوع کنید. عرفان چرا برای بشر جدید اهمیت دارد؟ چون راه جدیدی را باز می کند، یک سیستم فکری جدیدی را نشان می دهد که بااین سیستم فکری جدید، می توان تمام آن دوگانگی ها را کنار گذاشت و یک طرز تفکر دیگری پیدا کرد و از چارچوب فلسفه های رسمی آزاد شد. حالا اینکه چقدر شالوده شکنی می تواند در این راه موفق شود، آن یک بحث دیگری است.

اما عرفان درونش یک نوع شالوده شکنی هست و عقل فلسفی را شالوده شکنی می کند. عرفان نظری، نقد عقل فلسفی است و عقل فلسفی را نقد می کند. عرفان از یک نظر شالوده شکنی است؛ ولی شالوده شکنی نمی تواند تمام چارچوب و ماهیت عرفان اسلامی را نشان دهد. اگر شالوده شکنی در مورد عرفان های دیگر صدق کند، در مورد عرفان اسلامی چنین نیست. عرفایی که بعد از ابن ربیع آمدند، تلاش کردند که بین فلسفه و عرفان توفیق ایجاد کنند و بگویند که این دو تعارضی با هم ندارند. امروزه وقتی در محضر درسهای عرفان نظری می نشنید، درواقع فلسفه یاد می­گیرید. یعنی اگر شما بروید در کلاسی که به عنوان مثال کتاب اسفار را که مهمترین کتاب فلسفی است، تدریس می کنند و بعد از آن وارد کلاسی شوید که شرح فصوص را تدریس می کنند، متوجه می­شوید که هیچ تفاوتی بین این دو کلاس وجود ندارد و ظاهراً هر دو فلسفه می گویند. چون فلسفه و عرفان تدریجاً به این سمت رفتند که در همدیگر حذف شوند. این تلاشی بود که عرفای بعد از ابن ربیع انجام دادند. بنابراین شالوده شکنی تا حدی می تواند راه حلی برای عرفان باشد، ولی در مورد عرفان اسلامی کاملاً صدق نمی کند.


تعداد مشاهده :399

  اولين نظر را شما بدهيد

اظهار نظر کنید
  • لطفا موضوع نظر را مرتبط با موضوع متن انتخاب کنید.
  • درگیریهای لفظی شخصی حذف خواهد شد.
  • لطفا از قسمت نظرات جهت تبلیغ سایت یا بلاگ خود استفاده نکنید . اینگونه نظرها حذف خواهد شد.
  • فقط کافیست که مرورگر خود را Refresh کنید تا کد امنیتی جدید ظاهر شود قبل از اینکه بر روی کلید 'ارسال' کلیک کنید
  • به خاطر داشته باشید که این کار فقط وقتی نیاز میشود که شما کد امنیتی را اشتباه وارد کرده باشید.
نام :*
متن نظر :*



کد رمز :* Code
اگر نظر جدیدی وارد شد به پست الکترونیکی من فرستاده شود.

Powered by IranSohrab -Mahmoud Ghoochani v.1.4

 
< بعد   قبل >

نظرسنجی

کدام قسمت از محاکمه را بیشتر می خوانید؟
 

ثبت مطالب کاربران

خبرنامه

با وارد ساختن آدرس پست الکترونیکی خود به جمع مشترکین سایت محاکمه بپیوندید




گفتگوی آنلاین

گفتگوی آنلاین با مدیران سایت محاکمه

محمود قوچانی
حجت الاسلام سید مجید طاهری
ارتباط زنده با ابوالفضل قوچانی
حجت الاسلام عبدالله حق جو